نمیدونم چرا اما دلم میخواد بازم اینو بنویسم و هزار بار بخونمش...چه فرقی می کنه...وقتی یه حسی قراره بارها و بارها تکرار شه...
و مرا می رانی از خود...
همچون نیکوتین از دست رفتهٔ سیگاری،
که در بازدمی از دهانت خارج میشود..
و چه اهمیت دارد؟
در نیمه شبی که در هر ساعتی تکرار می شوی،
تبریک نیمه کارهٔ تولدت سرطان میشود...
میپیچد در خود و می پیچاندم در من...
و کاش وقتی شمعی را به مبارکی فوت میکنی،
در آرزوی پنهان دلت جا داشته باشم،
نه در دودی که از فتیلهٔ سوختهٔ شمعی...
به سقف هم نمی رسد...
نظرات ()بی تو
من به بیوه زنی می مانم
که جنازه مفقودالاثر شویش را
همیشه در خواب می بیند
روی آب می بیند
بی آنکه دستش را حتی دراز کند
می داند...دستهایش به جایی نخواهد رسید
و این
مفهوم بی چارگی است
و بی چاره تر از آن کسی است
که آرام آرام انگشتهایش را از دست جدا می کند
تا دستش از دنیا کوتاه شود
با آنکه می داند...
آری
من می دانستم جایی برای ماندن ندارم
می دانستم
این را در پوزخندی که بر شعرهام
-این خطوط در هم اندوه-
می زدی دانستم
و باز هم ماندن
حتی امروز که از من رو بر گردانده ای
از ما
من و این خاطرات خوب و بد جور و واجور
مگر ما چقدر طاقت داریم؟
آنهم وقتی کنار هم باشیم
می میریم
و تو همین را می خواهی
چمدانت را بسته ای
ابروهایت در هم گره خورده
و بی هیچ بهانه ای
در را کوفته ای و رفته ای...
من نشسته...می بافم...می بافم...
شهر را به چشمانم
زبانم را به کامم
سکوتم را به خاطراتم
و اشکهایم را...به جاده ای که از پس این پرده ها
پیداست.
نظرات ()بیا
این هم دستم
بگیرش
بی هیچ توضیحی
مرا ببر
به سرعت
به هر جا که بتوانیم با صدای بلند بخندیم
مرا پنهان کن
زیر هزار لایه خاطره و لفافه
مرا پنهان کن از خاطرات بد
مرا پنهان کن از چشمهای مردم
چشمان خیره مردم
مرا پنهان کن از ترسی که مرا در مشتش نگاه می
دارد
مرا دور از تو
مگر نگفته بودی از من به یک اشاره؟!
نظرات ()چیزی در دور دست ها
گاهی چیزی در دور دست هاست که برق می
زند...چشمهایت را خیره می کند...
و پاهایت را به حرکت وا می دارد
چیزی در دور دست های خیلی دور شاید...
سرابی شاید...
به خود می پیچم از دردی در گلویم
مدتهاست چیزی جز یک صدای گوش خراش نیستم
نیستم
نیستم که در چشمهام بنگری
-چشمهای همیشه خیسم-
و نگاه ملتمسانه مرا
نگاه صادقانه مرا زل بزنی در چشمهایت
و در سکوت باور کنی حرفهایم را...
حرف هایی که داد زدمشان.
وحالا حنجره ام درد می کند
گلوی خاطراتم درد می کند
می دانم...مدتهاست چیزی جز یک صدای گوش خراش
نیستم...
نیستم که دستهای یخ کرده ام را بگیری،بلرزم...
عاشقانه بلرزم
و تو باور کنی
وبفهمی
چه اندازه دیوانه وار است احساس من...
آن هم در سکوت.
دلم می خواست دیگر هیچ حرفی نزنیم
نه تو شاکی باشی نه من
نه تو متهم باشی و نه من
نه تو چیزی را توجیه کنی نه من
دلم می خواست هیچ صدایی نبود
سکوت بود
دستهامان بود و...باورهایمان...
ومن انگار که کسی از عزیزانم مرده باشد
انگار که با همین دستهام او را غسل داده
باشم...کفن کرده باشم...
انگار که بر شانه های سستم نهاده باشم
تکبیر گفته باشم
او را گوشه ای گذاشته باشم و با دستهای بی رمقم
عمقی را کنده باشم
او را در آن تنگنای نهاده باشم
بر او خاک ریخته باشم
و انگار که تا صبح بعدی بالای مزارش قرآن خوانده
باشم
و آنقدر شیون کرده باشم که یک شب آرام را از
مردگان گرفته باشم...
وتو انگار در دور دستها ایستاده باشی
می دانم چرا ایستاده خواهی بود...
در دور دستهای دور شاید...سرابی شاید...
و لمس دوباره ی انگشتانت که مرا بیدار می کند
از این کابوسی که انگار پیش آمده باشد
و آرزوهایی که انگار محقق شده باشد...انگار...
نظرات ()در سال کبیسه ای که سخت می گذشت
نیامدنت صبرم را سر آورد
می دانم مرا نمی بخشی
اما نای ماندن نداشتم...رفتم.
امروز بارانی که از صورتم می بارید
دلم را تنگ تر کرد
برای تو.
تویی که روزی از روزها
گونه هایت شرم را می شناخت...
باران که تمام می شود با یک آه،
به حیله های بی دلیلت فکر می کنم...
به سادگی من
در باور کلماتت
آنهایی که فقط "کلمه" بودند و دیگر
هیچ...
تقصیر خودم بود
تو بارها گفته بودی این یک بازی است...
و من تا سه روز دیگر،
فقط سه روز دیگر،
چیزی برای از دست دادن ندارم.
نظرات ()