به یاد هرزعلفهایِ باغِ کال پرست....

هو...
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٤
 

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم           نقشی به یاد خطّ تو بر آب می زدم...

هممم...کی میگه من میتونم ننویسم؟کی میگه من میتوم دست از این خراب شده بکشم؟...کی میگه من هرچی ادعا می کنم هستم؟...کی میگه؟مگه دفعه اولمه خل شدم؟!...خیلی خسته ام...بیشتر از این تنهایی شلوغ ،یه خستگی ناااااااب داره دیوونم میکنه...دلم از همه چیز وهمه کس گرفته...از آذرماه شروع شد...نمیدونم..شایدم از آبان ماه...شایدم از تولدم...یاشاید چند روز قبل ترش...آره...چندروزی قبلش بود...داشتم خفه میشدم...3روزه رفتم خونه که زااااار بزنم...غافل از اینکه...انگار بازم رفته بودم که واسم زار بزنن...به به!صوفی اومده...دم رفتن صدام در نمیومد!!یه بغضی گلومو می سوزوند ولی...شب تولدم تو راه بودم..زیاد کسی ازم خبر نگرفت...شب خیلی سردی بود و من از سرما متنفرم...تموم نمیشد...نه سرما و نه..."ای معجزه خاموش...یه حادثه روشن شو...یه لحظه فقط یه آه..."....انگار خیلی چیزا عوض شده بود وقتی برگشتم...همه ی هدیه های امسالمو حدس زدم...چقدر خوبه که اونقدر دور و بریامو می شناسم که نمیشه ازشون رودست بخورم...شایدم دارم رو دست میخورم وتنم گرمه حالیم نیست..."از روزن این کنج خاکستری پرپر...مشغول تماشای ویرن شدن من شو..."...ویرون...ویرون...ایرون...چقدر همه چی باهم ویکجا...تولد سارا...5آذر...چه بارونی زد...یخخخخخخخخخخ...صداش گرفته بود اما...چرا وقتی دور آدم شلوغه نمیتونه به اون چیزایی که واسش بیشتر اهمیت دارن برسه...خب باشه...میمونم تو جمع!هیچ جا نمیرم...اصلا کی گفته کسی به من نیازی داره؟!بتمرگ...یه چیزایی سرد شده...شاید اگه میشد دست همه رو گرفت راحت تر میشد نتیجه گرفت که این سردی مال کیه که اینجوری تنمو می لرزونه...یکشنبه 15آذر تعطیله...16آذرمیندازن کلاس طراحیمو...چقدر این راهو دوست دارم...هرچقدشو که دلم بخواد پیاده راه میرمو فکر میکنم و به خودم و زمین وزمان فحش میدم..."ای تو که حتی تو تله راه فرارو بلدی...تو این غروب یخ زده به قلب من خوش اومدی..."....اما امروز انگار یکم فرق میکنه...ساعت2:45یه sms دارم: سلام خانوم بهارستانی،ببخشید مریم شارژ نداشت گفت فقط بهتون بگم فاطمه ارجمندی..فوت...کرد...پله های انتشارات...من...حیرت...بهت...اشک...هق هق..."مریم یعنی چی؟"...از خودم بدم میاد...از خودم متنفرم...5روزی بود از فکرش در نمیومدم...دلم واسه میس زدنهای هر شبش تنگ شده بود!تازه یادم اومد شماره این ایرانسل کوفتیمو نداره...با خود خرم گفتم:حالا که بعد 3ماه میخوای بهش بگی زنگ بزن سر یه فرصت خوب....یه فرصت خوب...آره!زندگیم پره!!! از این فرصتهای خوب...یکی نیست بگه اهاااااااای!!!بسه!کی خواسته تو فرصتهای خوبو تشخیص بدی؟!...شب گفتندخبر دروغه...17ام صبح گفتن نه،راست بوده...مرگ مغزی اهداء اعضا...دوباره عصرش گفتند....وااااااای!! دارم دیوونه میشم...عارفه...یاسی...شما که شیرازین بابا...برید ببینین چه خبره...تموم!تموم...فاطی رو نداریم...می فهمی؟نداریمش!!...."آه با تو من چه رعنا می شوم...آه از تو من چه زیبا می شوم...عطر لبخند خدا می گیرم و...شکل..."......"صوفی من میترسم از اینکه بقیتونو از دست بدم"....آره...منم میترسم...ترس داره این دنیا...ترس داره!...کاش من باشم اونی که ازتون گرفته میشه...حالم خرابه...خرااااااابم...هیچکی نمیدونه اینجا...به کی بگم؟...19ام مریم زنگ زد...دورش شلوغ بود،حرف نمیزد،زار میزد...من تو تشییع جنازه اش نیستم...ببخشید فاطی...28تا همکلاسی که لحظه لحظه شونو کرده بودن خاطره...عکس...نامه...قول...وعده..."آه هستی جز تمنای تو نیست...آه لذت جز....زندگی جز مرگ درپای تو نیست..."....اااااااااااه...کاش داریوش نمیخوند....چندماهی هست داریوشم گوش میدم...چرا؟!..مهمه مگه؟!...."ای بخت سرکش....تنگش به برکش......جانا چه گویم شرح فراقت...چشمی وصنم،جانی و صد..."...آآآآآآه....چقدر همه سرشون شلوغه...فقط حضور کافیه!!الوووو...کجایین پس؟!...چرا ساکتی؟... صوفی چته؟..."فقط خسته املبخند"...چه میشه کرد با این جماعت...داره میگذره...با زور و ضرب و امتحانای دست وپا شکسته...27آذر...اول محرم...سارا روزه است..نامرد به من نگفت!تک خوری؟!.."ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم...یا جام باده یا..."...خفه شید...هوا ابرش سنگینه...شاید بارون بیاد...شایدم نه...گربه سیاهه که..."شاید شاه نعمت الله ولی حالتو خوب کنه...واسه آخرین باری که داریم با این..."...میدونم حالمو خوب نکنه لااقل بدتر نمیکنه...از هوای خفه و گند خونه که...آروم بود همه چیز...ساکت بود همه چیز...اما انگار...خب گاهی تصور پیشین آدم از یه مسئله باعث میشه اون چیزی که خلاف انتظارش پیش میاد ارضاش نکنه و...بسه صوفی...فلسفه نچین...خب جواب بده لامذهب؟!چی از کجای دنیا کم میشه جز اینکه من راحت میشم؟!چرا دوست داری تو تنش باشم؟چرا دوست داری...وااااااای...بازم نتیجه گیریهای یکطرفه...حسم چیزای خوبی واسه چند روز آینده پیش بینی نمیکنه...باز تنم میلرزه...نه از سردی...تعطیلی عاشورا تاسوعا و...میترا میره...ساغر میره...این میره...اونم میره... جز اینکه رو دست یکیمون یه ابلاغیه گذاشتن و...هیچی فرقی نکرده انگار... چه یکی پیشت باشه و گم باشه،چه پیشت نباشه و گم بشه...من آدمم...دل دارم...با این حالم دل نازک ترم شدم...تقی به توقی میخوره میزنم زیر...آواز؟!..."همون لحظه ابری،رخ ماهو آشفت...به خود گفتم ای واااااای...مبادا دروغ..."...دروغ چیزیه که همه زندگیمو سیاه کرده...هرکی گیرم میفته یه جورایی دروغ میگه...چه با گفتن...چه با نگفتن...نگفتن...نگفتن...چی از کی کم میشه....خدااااااااااااا...مگه اون بالا نیستی؟جوابمو بده دیگه!!!این نونیه که خودت گذاشتی تو دامنم!!!آره قهرم...4ماهه قهرم...قهرم باهات...می شنوی؟....می شنوی...."ای ساربان....ای کاروان...لیلای من کجا می بری؟...با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری..."...میبره...همه رو باهم میبره..."گو بیا سیل غم وخانه ز بنیاد ببر"...حالا میترا هست...منو این شکلی دوست نداره...اما این شکلی که هستم تنها کسیه که دوسش دارم...جلوش هرجوریم که دوست دارم..."ازش بدم میاد وقتی اینجوری منتظرت میذاره"...من فقط منتظرم...8ام...سه شنبه..."مگه نگفتی نیست!"...یه نگاه پر از پرسش و...تو نگاهش نبود...اما من شدم...تحقیر...سر کلاس مهندس نامجو..."ببخشید استاد،من احترام زیادی واسه شما قائلم اما باید برم بیرون"....استاد!دارم دنیا رو بالا میارم...داره میچرخه دور سرم...افکار مریض  ذهن خراب و تن کوفته و چشمای گود افتاده ای که هر صبح بیشتر از صبح قبل درد میگیرن....چون شب قبلش بیشتر از شب قبل ترش...چه توضیحی منو قانع خواهد کرد؟!!!هیچ توضیحی...9ام...چهارشنبه...چهار چهارشنبه و یک کلاه گیس...کتاب جالبی بود که مهدی و عاطی...پارک مادر...بعد از 15دقیه انتظار که اندازه تمام این 8روز گذشت...حدسم بازم درست بود متاسفانه!!!!...حرفهای تکراری جوابهای تکراری داره...وقتی یکی قبلا جواب گرفته چرا باز میپرسه؟!...چرا همه تو این دنیا حق دارن جواب یه سوال رو 600دفعه از من بگیرن و به خودشون زحمت نمیدن یک بار...فقط یک بارآدمو واسه همیشه راحت کنن...فکر کنم به جای "گفتنی های نگفته" باید یه بلاگ بسازم"شنیدنی های نشنیده"...بابا به خدا که اگه من حدس بزنم نمیپرسم...مگه مریضم؟!..."بپرس!"...چی بپرسم وقتی هزار بار پرسیدم وبعد از یه مشت جواب آدم خر کن با دوتا جمله تکراری طرف میشم..."البته این یکی از دلایلشه..."...."من شاید نگم، اما دروغ نمیگم..."...بی انصاف...دارم میلرزم...هم از سرما...هم از یه چیز یخ...هم از ترس...هم از اینهمه فشار...نامردیه...کی میخواد منو بفمه...خودخواهیه!آره خودخواهیه...اما به حال کی فرق میکنه؟...برو زندگیتو بکن...کی خواست مزاحم شه؟...ببخشید...منم میرم زنده زنده مردنمو ادامه میدم..."I go stronger in your hands……my love for you INSATIABLE"... صوفی چته؟..."فقط خسته املبخند"...آآآآآآخ خدای من...آآآآآخ...درد داره...جاش درد داره...جای تمام اون چیزایی که این مدت کندی و بردی از من درد داره...نمیخوام صلحی در کار باشه...نیست...نیست...دلتو خوش نکن...حالا حالاها قرار نیست جانمازمو پهن کنم و...

....لا تفرقوا واعتصموا...

واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا...ولا...ولاتفرقوا...

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم...

یک روز دوچشمم خیس

یک روز دلم چون گیس

آشفته و ریساریس

بردار دگر بردار...بردار به دارم زن...از روی پل فردیس...

دریای  خزر گردم...خواهی تو اگر..

500 سر سر در گم...

ای وای....

ای درد توام درمان در بستر ناکامی..

وای یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی

وای خاطره ات پونس...

این سندل رسوایی...این سندل رسوایی...

اگزاز و دیازپامی...

چون زلف تو ناارامم...

...

وای ساغر...سارا...الهام... بسه...اینقدر غر نزنین...اینهمه ساکت نبودم که غر بشنوم...بسه...به این خدا قسم که بسه...دارم دیوونه میشم..دیگه تحمل ندارم...14...نه..17دی...امروز تولد مریمه..."ساعت ۲ نصفه شبه... تازه از بیمارستان برگشتم... صوفی که مریض میشه انگار... انگار یه ماهی کوچولو داره تو دستام جون میده و من هیچ کار نمی تونم بکنم... این حوالی همه ش کویره..."....وااای میترا..واااای از میترای من...کاش این ماهی یه جایی جون میداد...کاش خدا واسه یه بارم که شده ملت رو اینجوری غافلگیر میکرد...کاش یکی این وسط می فهمید که هیچکی هیچی نمیفهمه تا وقتی او بالا یکی نشسته که داره میرقصونه...آآآآآخ میترا...آخ...درد داره میترا...درد داره که اونقدر تنه ات به تنه ام خورده باشه که دیوارت عین من کوتاه شده باشه..."وگرنه من همان خاکم که هستم..."...پشیمونم...پشیمونم اگه جایی بهت جرات دادم...شرمنده ام...دارم دیوونه میشم...هیچ کاری ازم بر نمیاد...هیچی...ازش بدم میاد وقتی میترای منو اینجوری...نمیدونم اینهمه آدم مغرور و خودخواه چطور یهو جاشونو وسط زندگی نکبتمون باز کردن که...گندش بزنن...آره...نه می پرسم حالتو...نه بپرس حالمو...یکی میاد مسیر یه احساسو عوض میکنه و فکر میکنه جوری شکونده که میشه بدون چسبم...نه آقا...چی میگی؟....دلت خوشه...اشتباه گرفتی...اشتبااااااااااااااااااه... صوفی چته؟..."فقط خسته املبخند"......19ام...من خاله شدم...تنها چیزیه که واسش نفس می کشم...

در عصر بد به جهان پا می گذاری...

     در گاز اشک آور

         در آب سُکر آور

رنج زندگی را بر دوش می کشانی..

                آه...آه از کتف کوچکت!

در اشکهای من غسل می کنی،

          در آه های من نفس می کشی،

               در داستان بی سرو ته من نقش می پذیری...

و وای اگر سرنوشتی یکسان برما رقم خوره باشد...

آه...آه از این زمانه دون پرور....

   واای بر این ملت شهیدپرور...

      داد و بیداد از این روزهای بی آرزوی پرپر...

که سنگ خواهی خورد و سنگ خواهی شد...

و می غلتی در بستر عریانی آرزوهایت...

      و قدیسه ای مجنون می نمایی...

            ویگانه ای محزون...

    ...آه...نایریکا...بانوی مقدس زمین...

...

19ام تا 29ام...10روزی بود که دلم سرجاش نبود...رفتم انتشارات و پروژه ی زهرماری کنترل پروژه رو write کردم...در کتابخونه بودم که...نفسم بالا نمیاد...میدونم مال چیه...میدونم....مال همون خستگیه...فقط خسته ام...فقط..."تو مریضی...آره یه مریض بی اراده...اونکه قلبشو دست هیچ کسی نداده..."...شب آخرین نوشته ام رو توی موبایلم نوشتم...به نظر حدس دوری میومد اما انگار بازم دلم راست می گفت...smsدارم آخر شبی...10:30 امتحان دارم..سر جلسه باز یه حس مسخره قلقلکم میده..."صوفی دارن گوشیتو میدزدن"...به خودم پوزخند میزنم که بین اونهمه کیف و موبایل چرا باید این یکی؟!...ولی باز تموم نمیشه این حس مسخره...زود بلند شدم...حسم راست گفته بود...بیشتر از اینکه بخوام از نبودن موبایلم ناراحت باشم تو بهتم...تو بهتم از خودم..."میترا من گوشیمو میخوام..."...فقط میترا میدونه چرا اینقدر اون گوشیو میخوام...ممنون خدا جونم...دیگه چی هست که دوست داری با مصلحتت از من بگیریش؟!!!...اگه مصلحتم نیست،مصلحتش کن...مگه خدا نیستی؟؟؟خب خدایی کن واسم...خدایی کن...1ام تموم میشه امتحانا...حالا باید بدویم واسه یه پروژه ای که...زینب میخواد زودتر بره خونه..خب منم میخوام زودتر برم...از تهران اومده دیشب و من سه شنبه بلیط دارم...یکشنبه تموم شد بالاخره...میریم پرینت بگیریم..."من 6:30 میام اونجا"...باز هم تکرار مکررات...باز غد بازی...باز شنیدنی هایی که منو تشنه تر میکنه...میدونه و...دوست داره منو روانی کنه...دوست داره خل شم...دوست داره صدام در بیاد وداد و بیداد کنم...دوست داره بپرسم...التماس کنم...خواهش کنم و باز جواب نگیرم...دوست داره..."میترا من تو ویلام"...صورتمو خشک می کنم و سوار میشم...میریم چرخیدن دور خودمون!... صوفی چته؟..."فقط خسته املبخند"...دوشنبه...هوا ابریه...میترا پیشنهاد میکنه کجا بریم..."بچه ها بریم جنگل قائم!"...یه چیزی دلمو فشار میده...قسم خورده بودم دیگه اونجا نرم...از ترس اینکه باز کردن دهنم با ریختن اشکام یکی بشه ساکت موندم..."بچه ها همین بالاها بچرخیم"...نه...کنار برکه پارک می کنن...دارم دور خودم می چرخم... صوفی چته؟..."..."...نمیدوونم...میریم سمت پارکش...بارون میباره...من میبارم...میترا سرمو تو بغلش میگیره و...دستشو میذاره روی کتفم..."آروم باش"...نمیخوام...هرچیزی یه درمونی،مرهمی،چیزی داره...این سنگینی راهش همینه...بذارین راحت باشم...صدام بالا نمیاد..."بریم بچه ها؟"........"بچه ها منو آوردن جنگل قائم...بارونم میباره...زیاد...زیاد..."...چی زیاد؟!چیه که از این بارون بیشتره و..."Do you know what feels like loving someone that's in the rush to throw you away..?!"...بازم من میترا رو بدرقه میکنم...فقط انگار همون یه بار بود که اون منو بدرقه کرد...راست میگه...وقتی یکیو بدرقه میکنی بارفتنش یه تیکه از جونتو میکنه ومیره...بازم من آخرین نفریم که این غربتو ول میکنم ومیرم..."که به اسمت چو رسیدم قلمم به گریه افتاد..."..."صوفی برات یه چیزی پیدا کردم...بیا رو این CDاس..."...میرم خونه که وسایلمو بردارم...کنجکاوم چیه؟!...یهو...مارتیک میخونه..."قلب من اندازه مشت منه...مشتمو برای تو وا می کنم...حرفاتو راست ودروغ دو..س..."...نمیتونم تا آخرش تاب بیارم...مرسی بچه ها که اومدین باهاتون خداحافظی کنم...نوه های عزیزتر از جانم!! لبخند...بازم حسی که راست میگه..."نقد صوفی نه همه صافی بیغش باشد... ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد "...حافظ هیچوقت صوفیها رو دوست نداشته...جالبه...اما جوابم یادم نمیاد...6:30شیراز...ازش متنفرم...ساعت1:30خونه ام...5میرم ساغر و نایریکا رو ببینم...همه تنم از مهرش پر میشه...دیوونشم...دیواااااانه...شب یه smsمیاد..."صوفی اومدن ومنم فعلا قبول کردم"...فعلا؟!...نمیفهمم چی میگه...خودشم نمیدونه...میگه یه سینی با 9تا استکان چایی...هیچوقت دوست نداشته اینجوری چایی تعارف کنه اما...میگم چرا اینجوری؟مگه نگفتی...؟!..."صوفی تجربه ی تو تجربه ی منه...نمیخوام تلاش کنم...نمیخوام که...دوست دارم تو ببینیش!اینجوری خیالم راحته..."...خاک بر سر من کنن که اینجوری چشم تو رو ترسوندم از...مگه من کیم که تایید من واست...بالاخره مریمو پیدا میکنم..."مریم منو ببر سر خاکش...داره سنگینی میکنه..."...دوشنبه 12بهمن...13روز از چهلمش میگذره...دارالرحمه..."اونه قبرش..."...پاهام شل میشه...سنگ نداره هنوز...یه پارچه سبز بارون خورده وکلی شمع آب شده...آخه واسه جوونایی که ازدواج نکردن و...رسم اینه...دوتا سنگ که سر وتهشو معلوم میکنه..."فاطی قدت بلندتر نبود؟"..."مریم مطمئنی اینه؟...مطمئنی؟...بودی تشییع جنازه اش؟"...یه سنگ کنارشه..."حاج خلیل ارجمندی لاری"..."مریم این چکاره اشه؟"...اشکای مریمو در آوردم...انگار دیدن اشکاش کافی بود تا...آآآآآخ خدا...آآآآخ...."بریم صوفی؟"...آره...بمونم که چی؟...چی بگم؟...چیکار کنم؟...ببر منو مریم...ببر..."دامنکشان ساقی میخواران،از میان یاران،مست و گیسو افشان میگریزد..."...امروز باز زنگ زدم مریم..."الو،سلام خوبی؟...مریم هست خونه یا سر کاره؟"...صدا اونور گوشی میلرزه..."سلام...نمیدونم مریم کجاست..."..."عاطی تویی؟ببخشید فکر کردم سمیراست!...مریم نگفت لاری..."..."...خوبی؟..."..."آره،مرسی...تو خوبی؟"....صدای هق هق میاد..."چرا گریه میکنی عاطی؟"...میدونم چرا!...چه سوال احمقانه ای...لااقل من تو این دنیا سوال مسخره نپرسم بد نیست...گوشی قطع شد...دیگه زنگ نزدم...من خیلی وقته خودمو واسه عاطی کشتم و اون خیلی وقته جلوی چشام تحلیل رفته و...حالا فقط زن داداش یکی از دوستامه انگار...انگار...آآآآخ...درد داره خدا...درد داره..."شاهدان گر دلبری زینسان کنند...زاهدان را رخنه در..ایمان کنند.."...خب دلم تنگ میشه...دوست دارم باشم بزرگ شدنشو لحظه لحظه ببینم اما...شنبه باز بلیط دارم...اه..چشام خشک شد به این گوشی...باید برم بخوابم..باید..."خواب رویای فراموشی هاست...خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست..."....

 

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی
                 شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

 

علی علی...


 
comment نظرات ()
 
یاهو...
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
 

--------

----

نمیدونم چرا...از هیچی نمیدونم...کجای دنیا حق کیو خوردم که...؟!

دیگه تو این خراب شده هم نمیام...

یاعلی...

مرثیه آخر...

....

مرا در گنجه های قدیمی‌ خانه‌های متروک پنهان می سازی...

مرا زیر آور سیاه شهری سوخته...

مرا در لا به لای کتابهای درسی‌ دبستانت...

و مرا می رانی از خود...

همچون نیکوتین از دست رفتهٔ سیگاری،

که در بازدمی از دهانت خارج میشود..

و چه اهمیت دارد؟

در نیمه شبی‌ که در هر ساعتی‌ تکرار می شوی،

تبریک نیمه کارهٔ تولدت سرطان میشود...

می‌پیچد در خود و می پیچاندم در من...

و کاش وقتی‌ شمعی‌ را به مبارکی فوت میکنی‌،

در آرزوی پنهان دلت جا داشته باشم،

نه در دودی که از فتیلهٔ سوختهٔ شمعی‌...

به سقف هم نمی رسد...

و آنقدر در این طوفانها خواهم فرسود،

تا جز نخی از جامه و تکه استخوانی از پیکرم بر جای نماند...

در بادها تحلیل میروم...

بی‌ تلاشی برای ماندن...زنده ماندن...

بی‌ تلاشی برای رفتن...حتی مردن...

انگار فقط O2 می سوزانم...

و به جاری شدن دیازپام در رگ‌هایم محتاج میشوم...

گویی معتاد چیزی شده ام که هیچ ساقی ای در هیچ کجای شهر مثقالی از آن را نمی فروشد...

نمیدانم چه داشتی؟!

به جای تمام مخدر‌های روئیده از زمین برای خواب مشوشم کافی‌ بود...

از آخرین قطره های جوهر این قلم می نویسم...

از آخرین نفس‌های کاغذ که میان دستانم حس می‌کنم...

مثل وصیت نامهٔ پیرمردی که چیزی برای بخشیدن نداشته باشد...

اگر امانم دهد این بغض به آخرش هم می‌رسد...اگر آخری باشد!  


 
comment نظرات ()
 
انا لله و انا الیه راجعون...
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

مگر کدام سینه،تاب و توان کشیدن بار قلبت را داشت؟!

قلبی بزرگ...

قلبی وسیع...

قلبی که همهٔ ما را در خود جا داده است...

مگر کدام آغوش گرم،آن سوی ابرها برایت گشوده بود؟

بی‌ مهابا رفتی‌...

ناگهان...همچون بارانی که این چند روز غافلگیرمان کرد...

عادتت بود...همیشه ما را به وجد می‌‌آوردی از شیطنت هایت...

اما این آخری...

                اصلا شوخی‌ خوبی نبود!

 

.....

کمتر از یک ساعت دیگه روی این زمین پر از دروغ و ریا می‌مونه...بعدش،تن سرد خاک گرمای تنشو میبلعه...و دیگه فاطی نیست...یادمه یه بار که با بچه ها از مرگ حرف میزدیم،من،اسما و فاطی به چند نفر قول دادیم شب اول قبر بالا سرشون بمونیم و تا صبح قرآن بخونیم...شاید از تاریکی‌ قبرستون می‌ترسید که زودتر رفت...اما خیلی‌ بدموقعست،من و اسما که هیچ...خیلی‌ هامون لار نیستیم...

گریه هام رو کردم...

هق هق هام رو زدم...

اشک هام رو ریختم...

حالا اما تو بهتم...کی‌ باورش می‌شه؟!اینم یه شوخیه شاید...

"مامان فاطی،آخر واسم زن نگرفتی‌...اما میدونم جات خیلی‌ خوبه...که با رفتنت جون کلی‌ آدمو نجات دادی...اما حیف...حیف که فقط کالبدت سهم خاک لار شد...به خوابم بیا حتما...دلم تنگته..."

خدا به هممون صبر بده...

یاعلی...


 
comment نظرات ()
 
هوالرزاق
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۸
 

نفس‌هایم که تندتر میزند،

تازه یادم می‌‌آید همین چند لحظه پیش دیده امت...

نبضم را که از دستپاچگی نمی‌‌یابم،شک می‌کنم:

"نکند چند لحظه پیش مرده‌ام از شوق دیدنت؟!"

آتش...آتش...

آتش زده بر جانم...این جان بی‌ جانان...

که چنان سوخته‌ام که تب می‌کند بستر خیالاتم...

معشوق نهانم در لفافه‌ای از زمان جان میدهد،اگر طلوع نکند این دیدار بی‌ حوصله ات...

یا بمیر،یا بمیران تو را در ذهنم یا مرا!

گاهی تعجیل شیطنتی شیرین است...اگر شیطانش تو باشی‌...

بیدار که شوی برایت از خواب امشبم خواهم گفت،اما...

چشمانت همینگونه بسته باشد تا ندانی،

این کابوس بی‌ وجدان،زادهٔ کدامین آبستن مبتلاست...

........

این روزها..همین روزهایی که گذشت...همانها که به گندی می گذشت و می خراشیدمرا با گذرش بر من...وآنچنان که امروز و فرداهای من می گذرد...هر روز من...این روزها که قاصدک زیاد می بینم...هر قاصدکی که از پیش چشمهام می گذرد فقط برایم دستی تکان می دهد ومی رود...انگار با پوزخندی می فهماند:"ببخشید که سمت و سویمان به شما نیست...پیامی برایت نداریم!"...ومن لبخند می زنم:"دیدنتان کافی است..."...نگو که باران و قاصدک هنوز مرا به یادت می آورند...که آرزو می کنم خشکسالی آنقدر بر جهان بگسترد که هیچ گیاهی بر این زمین ظالم نروید...حتی قاصدک...پس چگونه است که زیر هیچ بارانی به یاد من چرخ نزدی وهیچ قاصدکی را به یاد من به پرواز در نیاورده ای؟!...

............

۵/٩/٨٨...به سارا حسودیم شد...عجب بارونی بارید تولدش...

یاعلی.

 


 
comment نظرات ()
 
هوالنور...
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۱
 

 

 

بله...میدونم...روز تولدمه...خمیازه

خیلی‌ اتفاقی‌ آپدیت ایندفم با ۲۲ آبان تداخل داره...وگرنه امسال حرفی‌ واسه گفتن ندارم...حس می‌کنم حتی ارزش تاسف خوردن هم دیگه نداره!

یا علی‌...

بی‌ آنکه بدانی پشت جاری اشک‌هایم پنهانی،

                         هر چند نخواسته باشی‌-که میخواهی‌ هم-

                                      تویی‌ که از دست داده امت پیش از داشتنت...

تر می شود جای دستهایت روی گونه هایم،

            وقتی‌ نه مثل همیشه یخ می‌کند دستانم...در پستی خیانتهای ذهنی‌ ام...

به دلم آمده...به دلم خوب آمده...

انگار خوب میدانم پاییز که تمام شود،بهار خواهد شد،

زمستان را که طی‌ کنم،بهشت را خواهم دید...

و ابری خواهم شد سیاه و وسیع...تا بر تو ببارم...ناتمام!

به سیاهی افکارم...

به وسعت بدبختی هایم...

رویایی سخت دور...و دشوار شاید...

اما نه به دشواری گرفتن دستانت!


 
comment نظرات ()
 
هو الشافی
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٤
 

*عطرت که بر من بپیچد،

تلخی‌ حرفهایت قند می شود...

                   قندها را خوب می جوم!

 

*سواره که می‌‌تازی،

صدای نعلهای اسبت تپشم را موزون می‌کند،

                                         اما صدای قدمهات...

 

*لیلی از راهروها گذشته بود،

از پله‌ها پایین آمده بود،

سیگارش را کشیده بود،

و اشکهایش را ریخته بود...

به سمت پنجره رفت و پرده را کمی‌ کنار زد،

دلش لرزید...قیس...

به ماه می‌نگریست و غم داشت،

روی نیمکت کنار حوض نشسته بود،

باد موهایش را می‌‌تکاند...

نگاه قیس...نبض لیلی...

دستش را روی قلبش گذاشت...تپشی ممتد...

پرده را رها کرد...

بغض کرد...

سیگارش را روشن کرد،

از پله‌ها بالا رفت،

از راهروها گذشت،

در سکوت زمزمه کرد:

                            "چه کسی‌ می‌‌داند قیس،شیرین را مجنون بود؟! " 

 

 

 

 

 

 

*آیینه ای می شوی در پشت حصار این دیوارهای تنگ...

انعکاسم اما...چشمهای این ملت را می زند،

                                                   بیرون بیا...

 

بیرون بیا از دری که سخت کوفتمش بی اختیار،

                                                 از وزیدنم به سویت...

 

بیرون از آن سیاه دو چشمی که زل زده در آبهای مات بی کران چهره ات...

بیخود نمی نویسم این واژه های تلخ را،

                                    که تلخ خورده ام،

                                        که تلخ بوییده ام،

                                                 بادامهای تلخ را...

 


 
comment نظرات ()
 
هوالنور
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩
 

 

گاهی‌ اشک مثل آب رو آتیشه...اما گاهی‌ آدمو حریصتر می‌کنه...هی‌ می‌خوای گریه کنی‌!اینقد که دیگه نای گریه نداشته باشی‌...این وضعیت بدی نیست!بدتر اینه که اشکی در کار نباشه....هق هق میزانی‌ اما صورتت خیس نمیشه...خنده داره یه روز ادعا کنی‌ میتونی‌،بعد پیش بری و ببینی‌ اصلا جز توهم چیزی نبوده!چه برسه که بتونی‌،تلاش کنی‌ و بخوای برسی‌ به چیزی...

از باده مدهوشم کنید...

 یک شب کنار زاهدو یک شب کنار ساقیم...

اه...گند بزنند به هرچی‌ اراده و جسارته...یکی‌ نیست بگه چی‌ میخوای‌ اصلا از این دنیا؟!گیج میزنم...

پندم ‌ای زاهد مده...

با که گویم؟من نمیخواهم نصیحت بشنوم...

آای...آای مردم...

پنبه در گوشم کنید...از باده مدهوشم کنید...

نصف شب باشه...همه خواب باشن...حوصلهٔ هیچکیو نداشته باشی‌...خوابت هم نبره...چیکار میکنی‌؟!آهان...تیغ...رگ...خون...عین یه دختر دبیرستانی افسرده...یااا....یه کول پشتی‌...یکم پول..."دختری با کفشهای کتانی"...

خدایا بگیر منو یه جایی اون وسطا...وگرنه بد میفتما...درد داره خوب...درد داره...

...

یا علی‌...


 
comment نظرات ()
 
هوالعظیم
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۳:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۱
 

برداشت اول:

 

تازه صد گره زده بودم،

برداشتی و بردی اش،

من که هنوز شال گردنت را نبافته بودم...

 

برداشت دوم:

 

شب،

سنگ می بارید،

تنها بودی و بغضی کهنه گلویت را می فشرد...

من،

چراغ داشتم،

به تو که رسیدم چترم را باز کردم...

تو زیر چتر من بودی...ومن کمی دورتر...

 

غروب،

اشک می ریختم،

یادت نمی آید...اما یادم می آید که نبودی...

کسی سرم را در آغوش نگرفت،

اشکهایم را پاک نکرد،

حتی به سویم قدمی برنداشت...

 

وحال،

چترم فقط برای یک نفر جا دارد...

 

برداشت سوم:

 

ای کاش لااقل قبل رفتنم می گفتی چقدر عمق دارد...

ای کاش گفته بودی هوایش چطور است...

وکاش می گفتی رنگ سفید کفنم اصلا به چهره ام نمی آید...

شاید دیرتر می رفتم...

 

برداشت آخر:

 

جاستین تیمبرلیک میخونه...شنیدی؟

 

“…now is your turn to cry…CRY ME A RIVER…”

این نیز...یا علی!لبخند


 
comment نظرات ()
 
یا هو...
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱
 

خیالش را به خون دل بیارایم...

....

                       عادت می کنیم...


 
comment نظرات ()
 
هوالمحبوب
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٩
 

مرثیه ای همیشه ناتمام...

 

آمدنت خبرم نشد...کی بود وکجا وچگونه؟!

ای کاش صدای قدمهایت را زودتر شنیده بودم،

که درها را قفل می کردم،

پنجره ها را می بستم...

وخود را در حیاط خلوت پشت آشپزخانه،

پشت گونی های برنج،

-همچون کودکی از ترس سیلی پدر-

پنهان می کردم!

 

12/2/88...مریم برام استخاره می گیری؟...-در کار خیر حاجت...-حرف نزن!نمیدونم خیره یا نه؟فقط بگو زودتر...-نیتت چیه؟...-میخوام یه کاری واسه یکی بکنم!میخوام ببینم به نفعشه یا نه!!...مریم...منا....دست به دامن همه شدم...گفت:خیلی خوب است!حتما انجام دهد که خیر خداوند در آن است!...نه یک بار!که سه بار...الهی به امید تو!...

من می ترسم...اگه خیر خدا ومن یکی نباشه ومن اینقدر بنده ی احمقی باشم که نفهمم چی؟!اگه...میترا حتی نمیذاره من پیش بینی کنم!میدونم هیچ وقت اون چیزی که آدم فکر می کنه یا دوست داره نمیشه...بذار لااقل توهم بزنم...قول میدم هم خوش بین باشم هم بدبین...باید پی همه چیزو به تنم بمالم!...اگه دیر برسم چی؟!....دارم دوباره سوره "واقعه" رو میخونم!به معجزه اش ایمان دارم!همیشه دیر و زود داره اما سوخت وسوز نه!کاش اینبارم پسم نزنه!....بهار توبه شکن می رسد،چه چاره کنم؟!....امیدهای غافلگیرانه...اونم نه یکی،نه دوتا...واسه بنده ی خنگی عین من لذت بخشه خدا اینقدر واضح باهام حرف بزنه!!...-صوفی امروز کتابخونه میری؟....-نمیدونم!من هیچی نمیدونم....-خل شدی؟...-بودم!...-ریحون دیوونه بازی در نیاریا!همین که گفم وبس...-ببخشید صوفی!نذاشتم به روش خودت عمل کنی!راحتت کردم....-وای بر من...اگه اونجوری که من و تو خوش بینیم نباشه چی؟دنیام سیاه میشه....-هست صوفی!هست!من حسش کردم...-ریحون...-آروم باش صوفی!آروم باش...بابا من میترسم!می فهمید؟میترا تو لااقلبفهم....-صبر کن عزیز من!بی تابی نکن....-دست خودم نیست...من امروز می میرم!!...نمردم!متاسفانه...طبق معمول در آرزوی مردن تو کف موندم!...اما صوفی!قرار بود دیگه اولین آرزوت مرگ نباشه!!!!...دوسال کافی بوده!خودش هم میدونه!...پس چرا هی می پرسه؟!..."حرف بزن!میخوام خودت بگی!"...من همه چیزو گفتم...اون ظاهرا آرومه ومن انگار اینجاها نیستم!!..."از تو به یک اشاره از ما به سر دویدن"....واسه جفتمون همینجوری بوده!ببین!...."گوشیتو گرو می گیرم که اینبار..."...اینبار مثل هیچ باری نیست..."همین؟یخخخخ!"...-صوفی کجا بودی؟نگران شدم!امروز از دانشگاه که میرفتی بیرون لادن پشت سرت اومد!گفتم الآنه که یه چیزی بگه!!...-چرا باید یه چیزی بگه!...-نمیدونم!...الهام بچه تیزیه!یادت نره!...کاش می شد برم بیمارستان!5سات کافی نیست واسه اینکه اینقدر نگران باشم؟!...بتمرگ سرجات صوفی!!انگار یادت رفته دنیا خیلی نامرده!...میخوام بهترین دوستامو بهش نشون بدم!شاید زوده اما لازمه...باید بدونه از سر تنهایی نبوده که...تنها ماندم!تنها با دل برجا ماندم...چون آهی بر لبها ماندم..."تو وسنتی؟"...مگه من چمه؟!..."خنده هات..."...بعضی وقتها بعضی گوشها ترجیح میدن بعضی حرفا رو از بعضی آدما بشنون!حتی اگه قبلا فهمیده باشنش...پس بشنو!خودتو هم نزن به اون راه...داری منو می پیچونی...آروم باش صوفی!آروم...از خدا میخوام زودتر بهم بگه چی داره ینقدر منو می ترسونه؟!...یه جایگاه!...از پیش تعریف شده...دیر رسیدم!...چیزی مال من نیست...

 

همه ی این سالها را برای تو گریسته ام،

همه ی این ساعتها وثانیه ها را،

حال دریایی داری،

تا قایقی را که همه ی این سالها می ساختی در آن برانی...

 

-صوفی بازی دونفره است!3تایی که نمیشه!...-حتی تلاشم...-هیس!اصلا حرف هم نمیشه راجع بهش زد!...-باشه!من اصلا بازی بلد نیستم!اومده بودم یاد بگیرم فقط...فکر کنم...اصلا شاید هم اشتباه اومدم!راه خروج کدوم وریه؟...-اینجا یکطرفه اس...-ببخشید...ببخشید...واقعا منو ببخشید....شایدم بهت بگم ناراحت بشی،اما اتفاقا برخلاف خیلیها حتی سوگل هم!برای وجهه خودت میگم،زندگی خودته به خودت ربط داره اما بالاخره یه خری پیدا میشه،اونم همه جوره لامذذذذذهب...-بچه ها میشه دیگه از این تیکه استفاده نکنیم؟!...-چرا؟...-هیچی!پس لااقل یه "است"بخاطر من به آخرش اضافه کنید...به خاطر منی که بودن ونبودنم خیانته...-دیگه دوست ندارم بخندم...-آروم باش صوفی آروم...-بس نبود هرچی آروم بودم؟!!!چی گیرم اومد؟ها...سکوت...

 

هوا بوی ترا می دهد،

وهرچه فکر می کنم نمیدانم چه بویی می دهد،

زلال است ومدهوش می کند!...ومن فقط حدس میزنم که بوی توست!

میخواهم بروم که رفته باشم،

می دانم در یادم خواهی ماند...

    آنچنان که دستانم با من

    آنچنان که پاهایم با من

    آنچنان که جسم تکیده ام با من

و می دانم با تو خواهم ماند...

    آنچنان که خاطرات کهنه ام باتو

    آنچنان که دعاهای شبانه ام باتو

    آنچنان که آرزومندی سعادتم با تو

اما باید بروم که رفته باشم فقط...

در حسرت نبو...

                      نبو...

                           نبوییدنت!

 

میترا با یه لبخند نوشت:تاب بنفشه می دهد طره ی مشک....مشک...مشک سای تو!..فقط منو خودش میدونیم این شعره یه زمانی...کاش جوابی نمیداد...واگه نمیداد بیشتر مشتاق جوابش بودم...چرا اینجوریه؟همون خط قرمزی که نه اینورش جایزه ونه اونورش مطلوب!!گرچه کسی نگفت چرا جبره!اما طمینان دارم که حتما جبره اگه اون میگه...تنها چیزیه که الان ازش مطمئنم!...مارتیک در گوشم میخونه:

قلب من اندازه مشت منه، مشتمو برای تو وا می کنم

چشم من اندازه ی پنجره هاس، تورو بی پرده تماشامی کنم

دست من ادامه شاپرکاست وقتی از شعله تو گر میگیره

اشک من از جنس بغض شاعراست که همیشه بدجوری سرازیره

حرفاتو راست و دروغ دوست دارم...

قد شعرای فروغ دوست دارم...

من می ترسم!حافظه تصویریم نابوده!اگه پاک شد چی؟...خاکستری...خاکستری...خاکستری...فقط یه صدا میمونه...من گوشهای بخیلی ندارم!کاش یادت بمونه!همیشه...کاش بدونی بیشتر از همه چی خوشحالم میکنه....-صوفی چته؟...-زندگی خودمه به خودم ربط داره...-مرگ!جدی میگم...-منم جدی گفتم!ولم کنید!سربه سرم نذارید!...-صوفی آخه چشات...-خوب میشم!همه چیزو گذر زمان قراره حل کنه ومن فقط قراره با همین چشام تماشا کنم!...چقدر به معجزه معتقدی نمیدونم...اما من اینروزا قاصدک زیاد می بینم...7،6،5،4،3...تمام...من دارم میرم..."دارم ترکت می کنم..."...

عشق می ورزم به چیزی که به من تعلق ندارد...

ورها می سازم چیزی را که به آن تعلق خاطر دارم...

ودر این میان معلق خواهم ماند!

دلم هوای خانه را دارد...

خانه ی بی شالوده ای که...

پدر سیگار می کشید،

مادر لباس می شست،

بچه ها نبودند...ومن فقط نگاه می کردم...

نماز شکر می خوانم بر پیکر مرده ی خیالاتم...و آنجا که وحشت بر من چیره می شود،

اشکهایم شادمان سرازیر می شوند...

من حقیقتا می ترسیدم...

 

بچه خوبی باش،باکسی کاری نداشته باش،مشروط نشو،سیگار نکش،شیشه همسایه ها رو نشکون،موهای دختر همسایه رو نکش،دوستش داشته باش...فکر کنم مامان خوبی بشم!!

راستی...

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادم...

یاعلیخنثی


 
comment نظرات ()