به یاد هرزعلفهایِ باغِ کال پرست....

 
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٧
 

عشق را به کودکی می سپاری...به قصه ها...

من را به عکس های دسته جمعی

خود را به ازدحام این شهر

و درد قلبم را   -این قلب بی دل-

لطیفه ای می بینی که عصبیتت را کم می کند...

و اشک هایم را...اَه!اینقدر نگو آبغوره نگیر...

 

امشب کمی تب کرده ام

نه برای اینکه بمانی

برای آنکه می دانم می روی...

تو مرا به سرنوشت می سپاری،

من تو را در مشتم...

تو روی یک صندلی ساکت نشسته ای،

من فریاد زنان به سویت می دوم...

همچون یک طوفان پاییزی که به سوی بهاری آرام می وزد...

حق داری بترسی!

قاب گرفته ام همه را...."دوستت ندارم"هایت را...

 

خوب می دانم،تو نمی دانی

بعد از رفتنت

این تن، این لاشۀ جدا مانده از خاک ...

وعده ای از قوت روزانۀ کرم ها خواهد شد.

خوب می دانم

بعد از تو این آشیانۀ تنگ

این دل

ویرانه ای ست که فقط برای دوربین یک مرد کنجکاو سرگرمی ست...

بعد از تو هیچ هم مثل همیشه هیچ نیست...هیچ تر است...

نامت را که بیاورم،حتما پیدا خواهی شد...

از بدبختی هم که حرف بزنم همیشه سرو کله اش پیدا می شود...

به خوشی ها هم دیگر فکر نمی کنم اما...

انگار تنها چیزی که این اطراف حلال زاده نیست "باران" است.


 
comment نظرات ()
 
هوالعزیز
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٠
 

و عشق

که مرا می تکاند

بر می خیزم

به چیزی جز حضور مأیوسش فکر نمی کنم...

و اینکه می دانم،میرود

و شاید هیچ گاه باز نگردد

اما به نگاهداری اش رغبتی ندارم

عشقی که روزی با باد می آید،بر باد می رود...

وقتی با شنیده ای

قصیده ای

شعری

وعده ای

عاشق می شوی و بعد،

چیزی جز پاکت خالی یک قرص توهم زا کنارت نمی یابی...

آنچه من پرورانده بودم

پرنده ای بود که کنار خویش

در قفسم

ساخته بودم.

و امروز به کشتنش عطش دارم

صدای پر زدن و تقلایش

سکوتم را بر هم می زند...

 

بالاخره کشتمش

همین دیروز

تنهاییم را می گویم...

خاکش کردم

دیروز باران گرفت

جوانه زد

سبز شد

درخت شد

چه میوه خواهد داد؟

 

دوست دارم تمامش را میان همسایه ها قسمت کنم...

می خواهم اولین اش سهم تو باشد...

تویی که هزاران فرسخ از منِ بی رمق دوری

نه دستم به تو می رسد و نه...

دستت را به من می رسانی؟

لازمش دارم

 

بزن...مرا بزن...

آنقدر که درون سینه ات از من خالی شود

و بعد

راحت بگو:برو!

پر از درد،پر از غم

پر از عشق،پر از مهر

پر از خشم،پر از نفرت

پر از خاطرات

پر از همهمه

ساکت...بی صدا...خود را به سمت خانه می کشم

می روم

و ردایی که به من هدیه داده بودی

کشان کشان

به دنبالم می آید...

خش و خش و خش...

 

کسی سنگی پرتاب می کند

دیگری سنگی دیگر

و سنگ هاست که به هدف من پرتاب می شود...

اولی به شوخی زد و مابقی شاید...چون کسی سنگی زده است...

هر کس محق است و پاک است و عادل...

آه مَردم...ریشۀ خشکیده ای را سنگسار می کنید...

 

روزی به مرگ خواهم نوشت

با جوهرۀ وجودم

می نویسم که او دیر آمد

وگرنه من که گناهکار نبودم...

روزی همین نزدیکی

برای مرگ عزیز خواهم نوشت

که چشم انتظار "ستانده شدن" چه اندازه سخت است...

روزی از همین روزهای خوب...


 
comment نظرات ()
 
برای تولدم
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۱
 

چشمانش فقط مرا می دید

و گوش هایش فقط مرا شنوا بود

"آه فرانسیسکو آرماندو لکو،

بر کدامین تپه نشسته نی می نوازی

که اینچنین گوسفندهای آبادی مرا

به تکاپو انداخته ای؟!"

انگار برای تو زاده شده بودم

انگار هدیه ای بودم از خداوند برای تنهایی تو...ویا شاید عذابی...

انگار همین دیروز بود که گریه کنان چشم گشودم و امروز...

چنان اندوهگین شده ام

که هر موجود زنده ای اطرافم

اندوه رسوخ کرده در رگهای زندگی ام را حس می کند.

شادی ام به من باز نمی گردد

زیرا

تو

هیچ گاه

به من باز نمی گردی...

به من

به این آبادی پر همهمه ی اندوهناک

این آبادی...

پر است از عابرانی که سرگردان عطر و بویی شده اند که چشمه اش را گم کرده اند...

و من فهمیدم که او از آن من نیست...

و چگونه مبارک می دارند تولد این چنین منی را،

وقتی هنوز نمی دانم،بر کدامین تپه نشسته نی می نوازد...


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٧
 

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...

دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...دارم خفه میشم...


 
comment نظرات ()
 
هوالحی
نویسنده : خودم تنهایی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۸
 

حاصل ساعات درس خوندنم...

 

19/6/90

سرخ مانده صورتم از سیلی هایت

همان ها که به شوخی می زدی...

شوخی شوخی چه بلاها که سرم نیاوردی!

آخر یا من از دست تو می میرم،یا تو از دست تیزی چاقوی من در گلویت

این جنگ حتما یک شهید خواهد داشت.

 

20/6/90

به خاطر بوی نفس هایت،

به خاطر تو که من از آن لبریزم،

به خاطر تمام خاطراتمان،

و به خاطر عشق،که زنجیرمان کرده است...

                          عقلم را از دست می دهم!

اسمش را هر چه می خواهی بگذار،

من این راهی را که در پی تو می پیمایم دوست دارم،

و شاید من به آن عاشق ترم تا تو...

می خواهم دوباره سر بر سینه ات بگذارم

می خواهم بشنوم،صدای ضعیف قلبت را

که بی وقفه می گوید: بمان...بمان...بمان...

 

10/7/90

من تنها نیستم،

مثل هزاران انسان غریب در وطن

مثل تمامی آدم های رها شده در دنیا

یک همدم دارم

یک همزبان          

به آن دلخوشم

وبه تمام لحظاتی که با هم می گذرانیم...

من تنها نیستم

مثل درختی که میان جنگلی انبوه سکوت کرده است

مثل نهنگی که در عمیق ترین نقطه اقیانوس مرده است

یک همراه همیشگی

که می توانم تنگ در آغوشش بگیرم

ساعتها و ساعتها

و نرمی تنش تسلی من است...

                بالشم...که بوی گریه می دهد...

 

17/7/90

تو

چه آمدنی باشی،چه هرگز نیامدنی

تو

چه خواهان من باشی،چه هرگز مرا نخواسته

تو

چه همیشه خیالم در سرت باشد،چه عین خیالت هم نباشد

قلبم را مدتهاست در جیب هایت گم کرده ای...


 
comment نظرات ()